هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )

483

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )

شام به منزل آمديم . « آقا عوض » ، اسب خود « آلاماچه » را گرفته بود [ و ] بسيار خوشحال بود . صبح زودى ، كباب‌ها را به سيخ كشيده ، خورديم . شيپور زدند . سوار شديم . برف نمىباريد . شخصى آن‌جا بود . صحبت از « سرخ على شاه » و « حاجى ملا محمود » مىكرد . « سرخ » مزبور از قلّت معيشت شكايت مىكرده است . « حاجى » گفته بود : « دروغ مىگوئى . تو خدا بشو ، من عرض‌هايم [ را ] بكنم ، جواب بده » . « سرخ » گفته بود : آقا خدا ، تو مرا خلق كرده [ اى ] و 50 نفر عيال به من داده [ اى ] . آن‌قدر نمىدهى كه طورى قناعت بگذرانم [ و ] محتاج در خانه نشوم . خدا گفت : من تو را خلق كردم ، هرچه مىگويم ، بايد راضى شوى . به غير نان و پنير چيزى نمىدهم . سرخ گفته بود : « تو به كون لقت مىخندى ! » كسى ديگر گفته بود كه : « اين‌طور مكالمه با خدا جايز نيست . » گفته بود : « وقتىكه خدا « حاجى » شد ، جوابش همين است ؛ بلكه زنش [ را ] هم بايد فلان كرد . » بعد از اين صحبت‌ها ، براى « ميرزا نصر اللّه » و سايرين « خلعت » آوردند . به ساده ترمه بتانه‌خز ، به « ميرزا نصر الله » و كارد مرصّع براى « شيخ » ، و مابقى را به قدر قابليت دادند . 4 ساعت هم به غروب مانده ، سوار شدند . من هم بهتر بودم . سوار شدم تا به ده « امام‌زاده » رفتيم . نزديك [ به ] 40 كبك شكار شد . « بهمن ميرزا » ، معقول شكار مىكند . 3 كبك زد . « آقا » هم يك كبك زد در هوا . « قهرمان ميرزا » ، 3 كبك زد . من يك كبك زدم ، [ كه ] آن‌هم حرام شد . ترلانى كه از « روسيه » آورده بودند ، مرد و يك ترلان « سركار اقدس » هم مرد و يك قزل‌قوش از من در « قرچووان » مرد . قدرى « بواسير » در مزاج مبارك « سركار » عود كرده بود ، پر شكار نكردند . براى نهار به منزل آمديم . با « حضرت آقا » صحبت مىكرديم . اميرزادگان « 1 » مىگفتند : « دروغ مىگوئيد . كبك نزده است . در شرع ، 2 شاهد مىخواهند . » « آقا » به « قهوه‌خانه » رفته ، آلت خود را به ميان دورى گذاشت . آمد و گفت : « 2 تا

--> ( 1 ) . در اصل : اميرزاده‌گان